سالها پیش دوست عزیزی در کنار خود داشتیم که برای  همیشه به یاد وخاطره هایمان سپرده ایم

نبودنش را عادت کرده ایم

اما هیچ وقت نشد اورا فراموش کنیم .

 به شعر ونمایش علاقه زیادی داشت، بیشتر عمرش را درسالنهای نمایشی بوکان سپری کرد .ارام بود ومتین ، دوستی بود والا وگرامی  وهمه را دوست می داشت ودوستش می داشتند .

 هر چند لحظات اخر زندگیش به سختی گذشت ، اما پر از مفهوم وتعهد وحقیقت بود .

وقتی با او بودیم می فهمیدیم که درنبرد با مرگ ،زندگی ودرکنارهم بودن را انچنان زیبا کرده  که برای جاودانه شدن خود وزندگی اش وبا همه بودن از هیچ تلاشی دست بر نمی داشت. حتی با بیگانگان نیز با لبخند ارتباط برقرار می کرد . با مرگ جنگید تا اخرین نفس هایش ومبارزه ای سخت که با قلم و نوشتن شعر ونمایشنامه وبازی درنمایش ویا کارگردانی وحتی اگر اینها مقدور نمی شد در کناربقیه گروه حضور می یافت .

 لحظاتی تمام نشدنی وپاک نشدنی در تاریخ تاتر شهربوکان دارد ودر ان سالها حضور دایمی اش در صحنه برای همه درس وانگیزه مضاعف وتکرار نشدنی داشت وباانکه ما نفهمیدیم ،با پروازش ارزش لحظه به لحظه نفس کشیدنمان وزنده بودمان را یادآوار شد ومعنای دیگری به زندگی تاتری ها بخشید . اراده آهنین وپشتکار چند برابر در جاودانه زندگی کردن اش شمع راه بسیاری است. اگر خوب بنگریم وآنوقت است که برای همیشه مدیون او ویاد وخاطره اش که نه بلکه در زندگی کردن ومبارزه با مرگ ونقاب نیستی خواهیم بود 

بارها  به خود می گفتم اگر ، فریدون مشیری او را می شناخت  شعر اسیر را برای او می سرود و امید داشتم، در جدال نابرابر سرنوشت او پیروز میدان شود.

جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت

سر را به تازیانه او خم نمیکنم

افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم

زاری براین سراچه ماتم نمی‌کنم

با تازیانه‌های گرانبار جانگداز

پندارد آنکه روح مرا رام کرده است

جان سختیم نگر که فریبم نداده است

این بندگی که زندگیش نام کرده است

بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من

گر به من تنگنای ملال آور حیات

آسوده یک نفس زده باشم حرام من

تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب

می‌پوشم از کرشمه هستی نگاه را

هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک

تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را

ای سرنوشت از تو کجا می‌توان گریخت

من راه آشیان خود از یاد برده ام

یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا

زخمی دگر بزن که نیفتاده‌ام هنوز

شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ

روح مرا در آتش بیداد خود بسوز

ای سرنوشت هستی من در نبرد تست

بر من ببخش زندگی جاودانه را

منشین که دست مرگ زبندم رها کند

محکم بزن به شانه من تازیانه را

د ر آن دوران که همیشه با او بودیم وهمیشه روحیه و مقاومتش را در برابر این جدال نابرابر می ستودیم

، ناگهان و به یکباره تلخی دوری  او را چشیدم. دوستی که نه فقط برای من بلکه برای همه بچه های تاتری وآنانی که می‌شناختنش،  نماد واسطوره جاودانگی و مظهر زندگی بود. آن عزیز سفر کرده آقای

“مولود مجیدی”

 بود که امیدوارم روح بزرگ این هنرمند سفر کرده  همواره قرین شادی و حیات جاودانه گردد.

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام

اگر چه دستانش از ابتـذال، شکننده‌تر بود.

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است؛

که مزد گورکن،

از آزادی آدمی

افزون تر باشد.

جستن

یافتن

و آنگاه

به اختیار برگزیدن

و از خویشتن خویش

باروئی پی افکندن …

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش‌تر باشد،

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.

“احمد شاملو”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

You may also like