گذری بر ریشه های تاریخی روان درمانی در آئین و تئاتر

بختیار پنجه ای(Bakhtyar panjeei)

باستان شناس مشهور دکتر “رالف سولکی” و هیات همراه او از دانشگاه کلمبیا که مابین سال های 1961 تا 1967 به کاوش در غار«شانه در»- واقع در منطقه ی بارزان کردستان عراق- می پرداختند ، با کشف بقایای اسکلتی با قدمت 60 تا 80 هزار ساله و متعلق به انسان نئاندرتالی که دارای ویژگی های منحصر به فرد بود،بسیار شگفت زده شدند. آنچه موجب شگفتی این گروه شده بود، ناهمخوانی غیر منطقی میان آثار شکسته گی و صدمات شدید جسمانی که منجر به ناتوانی و ازکار افتادگی بخشی از بدن اسکلت شماره 4- که بعد ها “ناندی” نامیده شد- با سن حدودا 40 تا 50 ساله ی وی بود. آن هم در شرایطی که حتا انسان های نئاندرتال سالم و قوی نیز نتوانسته بودند به اندازه ی نیمی از عمر ناندی زندگی کنند. با انجام آزمایشات و پژوهش های دقیق تر، شگفتی ها افزون تر شدند، چرا که آشکارا نشانه های تدفین خاص و آئینی- به نسبت تدفین دیگر انسان های هم عصر او- و حتا رد گرده ی گل هایی که در اطراف گور او وجود داشت نیز به دست آمد. کشف این شواهد و همچنین نمونه هایی مشابه در دیگر نواحی- به عنوان نمونه نقش و کارکرد نگاره های عمق غارهای لاسکو و آلتامیرا و جایگاه خاص نقاشان و برگزار کنندگان آئینی این مراسم- برای نخستین بار این احتمال را مطرح کرد که تعدادی معدود از انسان های اولیه با کارکردهایی متفاوت از دیگران چون آموزش، درمانگری و رهبری نیز وجود داشته اند. یافته های متاخرتر نیز این نظریه را دوام و قوام بخشیدند و بحث ارتباطات فراطبیعی این نخبگان زمان خود، مطرح شد. آن چه در این یادداشت مد نظر است کارکرد «درمانگری» است که نظر به رهیافت های پیشاعلمی و اعتقادات جادویی، فراطبیعی و روحی ،بیش از آن که رویکرد جسمانی داشته باشد رو به سوی روح و روان انسان ها داشته است.

کشف شواهد تاریخی و همچنین دیرینه شناسی آئین های درمانگرانه ی بازمانده، بر ویژگی هایی مشترک اشاره دارد. ساختارمشابه اجرای آئین ها، برپایی آیین در زمان و مکان مشخص، استفاده از هم آوایی و وردخوانی، استفاده از سازهای مشخص و استفاده از زبان بدن یا حرکات موزون(رقص) ،بر شکل آئینی ، موسیقایی و نمایشی این جلسات درمانگری تاکید دارد.

«افسون خوانی (conjuring) سیاه پوستان آفریقایی که اغلب از اخلاف کاهنان یا شفابخشان آفریقایی پنداشته می شد، کارکردهای اجتماعی گوناگونی برای اجتماع سیاهان داشت، از جمله طالع بینی، جبران مافات، معالجه ی امراض روحی و جسمی و تاویل نشانه های طبیعی و فوق طبیعی.»(پین، 1389: 85) یا آئین هایی مشابه که بوشمن های استرالیایی در جهت درمان گری اجرا می کردند از نمونه های بازمانده است. “آئین زار” متعلق به نواحی جنوبی ایران از دیگر نمونه های مراسم شفابخشی است که توسط استاد ناصر تقوایی- فیلمساز صاحب سبک معاصر- مستندسازی شده است.شاید مراسم دراویش کورد یا حتی دف زنی و تنبورنوازی جمعی در اورامان و کرمانشاه را نیز بتوان شکل متفاوت و کنونی چنین «درمان گری» هایی به شمار آورد.

گذر از آئین به تئاتر که روندی مستمر است، اولویت های مفهومی را جابه جا می کند. کم کم کارکردهای اجتماعی و عینی به کارویژه های ذهنی و زیباشناسانه تبدیل می شوند. آئین ها در گذر از این مرحله شکل مطلق درمان گرانه ی خود را از دست داده و دغدغه های زیبایی شناسانه به اولویت نخستین نمایش گران این دوره بدل می شوند، هر چند تئاتر به شکلی نهان، در ذات و اولویت های بعدی همچنان سنت آئینی شفابخشی را حفظ نموده است.

از عوامل موثر در این دگرگونی و تطور نگرش ها از آئین به تئاتر می توان به ذهنیت نظم دهنده بشر، تفاوت نگرش درباره ی مفاهیم فراطبیعی یا میل به طبیعی اندیشیدن در میان انسان ها، تفاوت های اساسی در شکل زندگی و ابزارهای مورد استفاده ی بشر، کم رنگ شدن ساحت فراطبیعی و قدسی موسیقی و همچنین توسعه کارکردهای زبانی و میل به شعر (ادبیات) اشاره نمود. نتیجه ی این روند مستمر تبدیل شدن جادو به هنر بود.

طبیعی است که نخستین برخورد مدون و روش مند درباره ی تاثیر هنرهای نشات گرفته از آئین را در یونان باستان شاهد باشیم. در آن جا که هم سنت دیرپای آئینی ،هم اندیشه ورزی و هم بارزترین اشکال هنر چون معماری، پیکرتراشی، شعر و درام وجود دارد.

نخستین واکنش ها را در کلام افلاطون می بینیم و پس از آن از سوی ارسطو. «ارسطو ضمن ارایه ی تعریف تراژدی به عنوان تقلیدی کامل و عالی از اعمال انسان، به رد اظهارات افلاطون مبنی بر تاثیر مخرب هنر بر انسان به خاطر تقویت و میدان دهی به احساسات وی می پردازد». (مقدادی،1378: 54)

مهم ترین اصطلاح در این مبحث که در ارتباطی مستقیم با آنچه اکنون «روان درمانی» خوانده می شود قرار دارد”Catharsis” است که به «ترس و شفقت» ،«رحم و شفقت» و «روان پالایی» ترجمه شده است. اصطلاحی جنجالی و پردامنه که نخستین بارارسطو آن را در رساله ی «Poetic» “شعرشناسی” یا “فن شعر” مطرح نمود.

«واژه ی روان پالایی یا تزکیه، برای اولین بار در نقد توسط ارسطو مطرح شد. همان گونه که از نام آن مشخص است این مرحله ای است که در آن روح و ذهن فرد پالایش می یابد و نوعی تخلیه ی روانی صورت می گیرد، طوری که پس از آن، آرامشی در فرد حاصل می شود. ارسطو در دفاعیه معروف خود “Poetic” آن جا که از تراژدی صبحت می کند، روان پالایی را یکی از مهم ترین ویژگی های تئاتر می شمارد و معتقد است طی این مرحله، که بعد از نقطه اوج داستان رخ می دهد و غم انگیزترین بخش ماجرا پشت سر گذاشته می شود، نوعی تخلیه ی روانی در بیننده صورت می گیرد و دو احساس ترس و ترحم تخلیه می شود. تماشاگر تئاتر – بنا به گفته ارسطو- احساس نزدیکی خاص با قهرمان داستان دارد، آنجا که قهرمان داستان دچار مصیبت می شود،بیننده ناخوداگاه حس می کند خودش دچار مصیبت شده و ترس تمام وجودش را فرا می گیرد و این حس در او بروز می کند. از سوی دیگر بیننده با او – قهرمان داستان- احساس همدردی می کند، چون خود را جای او می گذارد و دلش می خواهد کاری برایش انجام دهد»(مقدادی،1378: 275)

دامنه ی تاثیرگذاری نظریات ارسطو درباره ی تئاتر به شکل عام و تراژدی در معنای خاص و مفهوم کاتارسیس، از زمان نگارش تا کنون، با گذر از تراژدی های رومی، تئاتر کلاسیک فرانسه، تئاتر الیزابتی و شکسپیری، نمایشنامه های خوش ساخت، تراژدی نو تا رسیدن به مرزهای نقد ادبی و هنری مدرن و پسامدرن همچنان ادامه دارد. تحولات عظیم اجتماعی، روانی، فلسفی و سیاسی نیز نتوانسته است از میزان این تاثیرپذیری بکاهد. انسان معاصر بیزار از حقیقت های بیرونی – به خصوص پس از جنگ دوم جهانی- چرخشی نیست انگارانه به سوی درون و حقیقت های نهفته در آن دارد. همین مساله لاجرم در شکل اندیشه ورزی و هنرورزی او نیز بازتاب پیدا کرده است. در این ساختار، روان آدمی دستخوش تغییرات و تحولات گردیده و بر مبنای این تغییرات درباره ی «واقعیت های درون» به واسطه ی هنر و ادبیات و به خصوص تئاتر ارزش داوری صورت گرفت. روی گردانی از واقعیت های بیرونی که جز فاجعه چیزی برای انسان در پی نداشته است، سبک های جدید با خود به همراه داشت که رو به سوی روان آدمی داشتند و هدف آنان انتقال عواطف و احساسات درونی هنرمند و یافتن جایگاهی در جهان مرئی انسان برای این درونیات است. سبک هایی چون اکسپرسیونیسم، سورئالیسم، دادائیسم و… به شکلی برجسته در پی تخلیه ی ناگهانی نیروهای درونی و ایجاد چنین حسی در مخاطب بودند و در این میان برجسته ترین چهره و تاثیرگذارترین ایده ها از آن «زیگموند فروید» است. فروید در پی نظریات برآمده از ارسطو و با آشنایی کامل با ادبیات، هنر و اسطوره شناسی چیزی جز ادامه دهنده و مکمل سنت ارسطویی نیست.

«تصور ارسطو از روایت درمان گرانه یی که لزوما به پالایش یا بازشناسی منجر می شود او را به یکی از عوامل موثر و مهمی بدل می کند که بدون وی تصور چیزی چون روان کاوی ناممکن بود. پیوند موجود میان تراژدی به عنوان یک قالب زیبایی شناسانه و فرابرد روان کاوانه را هانا آرنت به گونه ای موجز و با تعبیری بصیرت مندانه تبیین کرده است.(پین،1389: 224)

«فروید، در عین بیزاری از فلسفه ی تمامیت نگر و از نظام سازی ها، هماره مشتاق توجه به دامنه دارترین نظرورزی ها بوده، حوزه هنر و ادبیات از نظر او حوزه یی بود که در عرصه ی عمل روان کاوی جای می گرفت… او معتقد بود که نویسنده و روانکاو آبشخورهای همسان یا همانندی دارند و ژاک لکان نیز بر این شهود صحه می گذارد… درمان اولیه به روش پالایشی متضمن چشم داشت آشکاری به نظریات کلاسیک درام تراژیک بوده و نظریه عقده ادیپ نیز اساسا یادآور سوفوکل و اسطوره شناسی یونان است».(همان:297)

در ادامه و زیر تسلط بی چون و چرای فروید و نظریه «روانکاوی»اش می توان به اندیشه هایی اشاره کرد که در پی آنند تا سنت های آئینی شفابخش و تراژدی درمان گرانه را به واسطه ی هنر و ادبیات به آینده پیوند زنند. کارل گوستاو یونگ با مفهوم ناخودآگاه جمعی و نقد کهن الگویی، هارولد بلوم با نظریه اش:اضطراب تاثیر، ژاک لکان و روان کاوی ساختار محورش و دیگرانی چون ژاک دریدا، ژولیا کریستوا، پیر ماشری، لویی آلتوسر، الن سیکسو و… .

نکته ی کلیدی و قابل تامل آن است که آئین، تئاتر، اجرا (پرفورمنس) و به شکل کلی درام از انسان های نئاندتال غار «شانه در» تا آخرین نظریه های معاصر در اشکال گوناگون و در جایگاه هایی متفاوت نقشی موثر در رابطه ی میان انسان و روان انسانی اش بازی نموده است.

منابع:

1. پین،مایکل.(1389).فرهنگ اندیشه ی انتقادی، ترجمه پیام یزدان جو،چاپ چهارم،تهران نشر مرکز.

2. مقدادی،بهرام.(1378)،فرهنگ اصطلاحات نقد ادبی،چاپ اول،تهران،انتشارات فکر روز.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

You may also like